[̲̲̅̅♥̲̲̅̅ ̲̲̅̅ب̲̲̅̅ه̲̲̅̅ ̲̲̅̅س̲̲̅̅ا̲̲̅̅ی̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ̲̲̅̅ط̲̲̅̅ا̲̲̅̅ئ̲̲̅̅ر̲̲̅̅ا̲̲̅̅ن̲̲̅̅ ̲̲̅̅م̲̲̅̅ل̲̲̅̅ک̲̲̅̅و̲̲̅̅ت̲̲̅̅ ̲̲̅̅خ̲̲̅̅و̲̲̅̅ش̲̲̅̅ ̲̲̅̅آ̲̲̅̅م̲̲̅̅د̲̲̅̅ی̲̲̅̅د̲̲̅̅ ̲̲̅̅♥̲̲̅̅]
تبلیغات
آخرین ارسال های تالار
هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .
تاریخ : 29/05/1396 15:46 بعد از ظهر
نظرات : 0

السلام علیک یا شاهزاده طاهربن محسن بن امام زین العابدین علیه السلام

باقیات_الصالحات

همه ما کم وبیش با گنبد وبارگاه امامزاده طاهر علیه السلام خاطره داریم.

دوران کودکی و نوجوانی وجوانی و .....

عطر خوشی که ازضریح امامزاده به مشام میرسید و بازیهای کودکانه در راهرو های ایوانی که مشرف بود بر حیاط حسینیه و حوض فواره ای وسط حیاط که آینه تمام نمای حرم بود.

سالیان سال گذشت و پیکرهٔ ساختمان امام زاده مستلزم تعمیرات اساسی شد و باکمک چندین خیر و پی گیریهای هیئت امناء کار نوسازی ساختمان آغاز شد.

باید قبول کنیم که این اواخرامام زاده ای که ولی نعمت ما طاهریهاست،مورد بی مهری قرار گرفته بود.

یادمان رفته بود که اگر قرار است کسی را دوست داشته باشیم باید برای خشنودیش سعی وتلاش کنیم چرا که عشق ومحبت به حرف نیست، بلکه باید به آن عمل کرد.

اما حالا خورشید دیار طاهری ها باکمک شما مردم و خیرین محترم وتلاشها و پی گیریهای هیئت امناء،بار دیگر تابیدن گرفته ودر ادامه راه نیز مستلزم یاری و کمکهای مالی ومعنوی شما خوبان میباشد.

منتظر یاری شما درساخت این بارگاه نورانی هستیم و دست یاری شما را دراین امر خیر میفشاریم

نظرات : 0 | بازدید از پست : 0

تاریخ : 26/05/1396 12:52 بعد از ظهر
نظرات : 1

اینها چهل و هفت آفتابند!
تابیده ز مشرق شهادت
گسترده زلالِ نورِ خود را
بر قلّهء عشق و بام عزّت

در عمق نگاه روشن خویش
یک سینه پیام و حرف دارند
هر چند که ساکتند و خاموش
فریاد بلند روزگارند!

دیروز به پیش دشمنِ دون
چون کوهِ بلند ایستادند
یک ذرّه ز خاک کشور خود
در دست حرامیان ندادند!

از مال و مقام و دامِ دنیا
گشتند رها و دل گسستند
رو سویِ منایِ دوست کردند
بر غیر خدای دیده بستند



نظرات : 1 | بازدید از پست : 0
تاریخ : 26/05/1396 12:47 بعد از ظهر
نظرات : 0

سال 1347 که به دنیا اومد پدرش او را غلامرضا نامید و بچه های محل او را رضا صدا می زدند

توی کوچه قلعه بچه ای بود قوی و نترس و کاری
به پدرش توی کار کشاورزی کمک میکرد

خاطرات بازی های گل کوچیک بالای پلجه ، کندن تتاله و آبتنی در چاههای آب طاهرآباد که باعث شده بچه ها شنا رو به خوبی یاد بگیرند .
همه این خاطرات هنوز درذهن بچه ها تا سالهای 60 هست

مهمترین دغدغه بچه ها هم جبهه شده بود با اینکه سنشون اقتضا نمیکرد ولی در آموزشهایی که در طاهرآباد برگزار میشد شرکت میکردند

 رضا خادمی هم سال 65 راهی جبهه ها شد آموزشهای نظامی رو دیده بود و به گردان غواص ها پیوست

اوایل دی ماه 1365 که عملیات کربلای 4 در منطقه جنوب و ابوالخصیب آغاز شد غلامرضا جعفریان طاهری و گردان غواصها وارد آبهای منطقه شدند ولی عملیات لو رفت و گردان در آب به محاصره درآمدند دو روز مقاومت و در تاریخ 1365/10/4 و در منطقه ام الرصاص خاک عراق به اسارت نیروهای صدام درآمدند

از آن تاریخ جزو مفقودین دفاع مقدس قلمداد و از همه امکانات ارودگاههای رسمی اسراء محروم شدند

چهار عید نوروز سپری شد و خانواده و طاهری ها از سرنوشت رضا اطلاعی نداشتند

آیا رضا جزو شهدای غواص است ؟

26 مرداد 1369 که رسید امیدها برای بازگشت تقویت شد و نوید آزادی در 5 شهریور 1369 به رضا و دوستان رسیده بود 
دوستان دوران کودکی رضا برای دیدار آزاده ای جمع شده بودند که امیدی به بازگشت او نداشتند
خاطرات عجیب از سختی های دوران اسارت با لهجه شیرین رضا شنیدنی بود



نظرات : 0 | بازدید از پست : 0
تاریخ : 26/05/1396 12:44 بعد از ظهر
نظرات : 0

سال 1369 برای خانواده های آزادگان طاهرآباد سال شیرینی بود

اواخر سال 1366 عباس #رزبانیان طاهری به همراه رزمندگان عزیز در جبهه ی سومار غرب کشور بودند

او در پاتک دشمن به دست مزدوران صدام گرفتار شد از آن تاریخ به بعد از عباس به عنوان مفقود دفاع مقدس یاد می شد

کسانی که توسط صلیب سرخ به عنوان اسیر شناسایی نمی شدند شرایط بسیار سختی داشتند و حتی عکسی از دوران اسارت ندارند

حدود 3 سال دل نگرانی خانواده و طاهری ها ادامه داشت و همچنان پیکر مطهر بعضی از مفقودین رو به عنوان شهید به کشور می آوردند

ولی در 26 مرداد ماه 1369 اولین گروه آزادگان که به کشور آمدند باز هم کسی امید زیادی به آمدن گروه مفقودین نداشت

چشم انتظاری و بی اطلاعی برای خانواده های مفقودین ادامه داشت

اگرچه با آمدن آزادگان دل طاهری ها شاد میشد ولی از طرفی یاد مفقودین زنده میشد
خدایا ...

روزها سپری میشد و آزادگان آمدند.....

20 روز از آمدن آزادگان هم گذشت
آخرین گروه هم در 14 شهریور 1369 وارد کشور شد و ...

وبالاخره خبر خوش رسید 

خبر آزادی عباس رزبانیان طاهری دو ویژگی داشت هم خبر سلامتی او بود هم خبر آزادی



نظرات : 0 | بازدید از پست : 0
تاریخ : 26/05/1396 12:35 بعد از ظهر
نظرات : 0

نقل : جانباز دکتر رضا شجری طاهری
فرزند مرحوم حاج عباس شجری طاهری
ومرحومه حاجیه خانم هاجر ذاکری طاهری
برادر شهید حسن علی شجری طاهری
برادر آزاده محسن شجری طاهری
وبرادر رزمنده مرحوم حاج حسین شجری طاهری

✍️بعد از عملیات قادر از محسن خبری نداشتیم . یکی از شهادت ، دیگری از اسارت و بعضی از مجروحیت او خبر می دادند.
من هم آن موقع بلوچستان بودم . گفتند خانواده ات ناراحتند . شهادت حسن علی و الان هم مفقودی محسن و دوری از تو برایشان سخت است. چند روزی از سپاه مرخصی گرفتم و برای پیگیری کار محسن به طاهراباد آمدم.
مادرم دلشورهء زیادی داشت و غذا و خوراکش همراه با اشک بود.مرتب دعا می کرد که خبر خوشی از محسن دریافت کند.پدرم همچنان صبورانه به خدا توکل داشت.بعضی شایع کرده بودند که از رادیو عراق پیام داده است ولی وقتی بررسی کردیم بی اساس بود.

سراغ دوستان و همسنگرانش را گرفتم گفتند در طاهراباد کسی با او در واحد تخریب نبوده ولی از نوش آباد و کاشان و خمینی شهر و...کسانی با او همسنگر بوده اند( محسن در واحد تخریب لشگر نجف بود)
چند تا از عکس های محسن را برداشتم و نخست به نوش آباد رفتم یکی دو تا از بچه های تخریب را پیدا کردم و عکس ها را به آنها نشان دادم . گفتند بله او را می شناسیم و در عملیات قادر و آزاد سازی میمک با هم بودیم ولی خبر دقیقی از سرانجام او نداریم.نشانی پیرمردی را در خیابان راه آهن کاشان دادند و گفتند شاید او خبری داشته باشد. فورا به خیابان راه آهن کاشان آمدم.وقتی سراغ منزل او را گرفتم گفتند او خود شهید شده و به تازگی پیکرش را آورده اند!
از کاشان و اطراف نتوانستم خبری بدست بیاورم. بلیط اتوبوس تهیه کردم و به اصفهان و از آنجا به نجف آباد و خمینی شهر و فلاورجان و...رفتم و سراغ هرکدام از بچه های تخریب را که می گرفتم یا خود شهید شده بودند یا مجروح و یا خانواده اش همچون ما نگران و منتظر، عده ای هم که سالم برگشته بودند از سرنوشت محسن خبر دقیقی نداشتند. هرچند احتمال اسارت را بیشتر تایید می کردند.
نمی دانم چند ماه کشید تا اولین نامه اسارت او از عراق رسید. ولی می دانم که در این مدت مادرم صبر و قرار نداشت و حزن و اندوه در چهره اش موج می زد.هرهفته به هلال احمر کاشان مراجعه می کرد تا بلکه از لابلای اسامی رسیده از صلیب سرخ نامی از فرزندش ببیندو خبر خوشی از زنده بودن و زندانی بودن او بشنود !
وقتی اولین نامه اش رسید نخستین برق شادی در چشمان مادر درخشید . دست کم کمی از دلواپسی و اضطراب ناشی از شنیدن شایعات گوناگون بیرون آمد.هرچند خانه دیگر رنگ و بوی نشاط و شادی به خویش نگرفت.لعن و نفرین بر صدام دعای همیشگی مادر بود و می گفت آرزو دارم زنده باشم و مرگ این ظالم جنایتکار را ببینم!
در سالهای آخر عمر هم از اینکه به آرزویش رسیده بود و مرگ خفت آمیز صدام را دیده بود خدا را شاکر بود.



نظرات : 0 | بازدید از پست : 0
 

 


آخرین مطالب
 

السلام علیک یاطاهربن محسن بن امام سجادعلیه السلام